حكيم ابوالقاسم فردوسى
112
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
دو لشكر كشيدند بر هيرمند * بدينارشان پاى كردم ببند گر از آمدن دم زنى يك زمان * بر آيد همى كامهء بدگمان [ رسيدن زال به يارى مهراب ] فرستاده نزديك دستان رسيد * بكردار آتش دلش بر دميد سوى گرد مهراب بنهاد روى * همى تاخت با لشكرى جنگجوى چو مهراب را پاى بر جاى ديد * بسرش اندرون دانش و راى ديد بدل گفت كاكنون ز لشكر چه باك * چه پيشم خزروان چه يك مشت خاك [ پس آنگه سوى شهر بنهاد روى * چو آمد به شهر اندرون نامجوى ] بمهراب گفت اى هشيوار مرد * پسنديده اندر همه كاركرد كنون من شوم در شب تيرهگون * يكى دست يازم بريشان به خون شوند آگه از من كه باز آمدم * دل آگنده و كينهساز آمدم كمانى ببازو در افگند سخت * يكى تير بر سان شاخ درخت نگه كرد تا جاى گردان كجاست * خدنگى بچرخ اندرون راند راست بينداخت سه جاى سه چوبه تير * بر آمد خروشيدن دار و گير چو شب روز شد انجمن شد سپاه * بران تير كردند هر كس نگاه بگفتند كاين تير زالست و بس * نراند چنين در كمان تير كس چو خورشيد تابان ز بالا بگشت * خروش تبيره بر آمد ز دشت به شهر اندرون كوس با كرّ ناى * خروشيدن زنگ و هندى دراى بر آمد سپه را بهامون كشيد * سرا پرده و پيل بيرون كشيد سپاه اندر آورد پيش سپاه * چو هامون شد از گرد كوه سياه خزروان دمان با عمود و سپر * يكى تاختن كرد بر زال زر عمودى بزد بر بر روشنش * گسسته شد آن نامور جوشنش [ چو شد تافته شاه زابلستان * برفتند گردان كابلستان ] يكى درع پوشيد زال دلير * بجنگ اندر آمد بكردار شير بدست اندرون داشت گرز پدر * سرش گشته پر خشم و پر خون جگر بزد بر سرش گرزهء گاورنگ * زمين شد ز خونش چو پشت پلنگ بيفگند و بسپرد و زو در گذشت * ز پيش سپاه اندر آمد بدشت شماساس را خواست كايد برون * نيامد برون كش بخوشيد خون بگرد اندرون يافت كلباد را * به گردن بر آورد پولاد را چو شمشير زن گرز دستان بديد * همى كرد از و خويشتن ناپديد كمان را بزه كرد زال سوار * خدنگى به دو اندرون راند خوار بزد بر كمربند كلباد بر * بران بند زنجير پولاد بر ميانش ابا كوههء زين بدوخت * سپه را بكلباد بر دل بسوخت [ چو اين دو سر افگنده شد در نبرد * شماساس شد بىدل و روى زرد ] شماساس و آن لشكر رزم ساز * پراگنده از رزم گشتند باز پس اندر دليران زاولستان * برفتند با شاه كابلستان چنان شد ز بس كشته در رزمگاه * كه گفتى جهان تنگ شد بر سپاه